تبليغاتX
پیله های پرواز

 دل من امشب گرفته

 پر بارون شدم امشب

 اشک بی دریغم اما

 شب نا بودی امشب

 دل من امشب گرفته

 آخه یاری من ندارم

 نمی دونم انگاری من

 جایی تو دنیا ندارم

 تنهایی یار تنم شد

 بیکسی همدم روزام

 کسی نیست تا که کنارم

 گوش بده به درد ودلهام

 دل من امشب گرفته

 با همه کوشش من باز

 پر بارون شده چشمام

 میکنم تنهایی آواز

 آخه یار غم دوباره

 روی شونه هام نشسته

 تا که خندیدم با این دل

 یه کسی اونو شکسته

 آرزوم بود توی دنیا

 واسه مردمم بخونم

 تو شبای پر غم درد

 کنار اشکا بگریم

نمی تونم پر بگیرم

آخه رفتنم گناهه

میدونم که موندن من

درد تدریجی خوابه

قلبم انگاری گرفته

سینه از نفس بریده

دست سردم انگار امشب

دیگه از دنیا بریده

همه عاشقن تو دنیا

اما این دل اشتباه رفت

جایی رو که پا گذاشته

حریم لانه ای دیگست

دل من تو کوچه شب

زیر بارونا قدم زد

آه کشید کنار هر حرف

دیگه از شادی ها پرزد

حالا واهمه ندارم

بذار دنیا هم ببینن

 به دل عاشق یک کس

چطوری خنجر کشیدن

دیگه واهمه ندارم

آخه از زندگی سیرم

هر جایی که پا میذارم

قلبمو تنها میبینم

بذار این دنیا بدونن

عاشقی حسرت مرگه

گریه های روی حرفام

مثل بارونو وتگرگه

بذار این دنیا بدونن

که همه منو شکستن

دستای عاشق من رو

توی تاریکی ها بستن

همه رفتند از کنارم

حتی اونکه عاشقم بود

انگاری صدایی تنها

قسمم تا به ابد بود

چه کنم با قلب خسته

تاب زندگی نداره

حتی تو روزای وحشت

دیگه آغوشی نداره

دیگه شانه کسی نیست

تا به او تکیه دهم من

همه مشتی خاک سرد رو

میریزن به روی این تن

وقتی رفتنم دیگه هیچ کس

غمگین از رفتن من نیست

تنهای تنهام تو+ون شهر

کسی دنبال صدام نیست

دلم انگاری گرفته

آخه هیچ کس وندارم

که توی شبای پر درد

سر رو شونه هاش بذارم

زندگی وقتی سیاهی

که کسی با مهربونی

وقتی از زندگی سیری

بیاد  به خواب جوونی

قلبت انگاری میگیره

میگه عاشق تو بوده

 وقتی چند روزی که میره

دیگه از دل تو سیره

قلبت انگاری میگیره

میمیری اما می مونی

برای آدم بی رحم

تو فقط راه عبوری

من میشم راوی شبها

وقتی خسته ای می اومد

انگاری ندایی از دور

مثل فانوسی می اومد

فراموش می کردم من هم

از غم دنیا شکستم

دیگه این تنم مهم نیست

من نگهبان یه خستم

وقتی رفتش دیگه هیچوقت

یاد اون راوی شب نیست

همه حرفام تو صداش هست

اما اون به یاد من نیست

وقتی عاشقا رسیدن

منم اروم ساکت وسرد

میسوزه چشمای خیسم

از غم وحشی یک درد

وقتی من رفتم بدونید

دنیایی جایی است واسه پرواز

دلتو آبی بکن تو

توی بازی ها نینداز

وقتی من رفتم میدونم

کسی عاشق نمی مونه

آخه اون راوی تنها

دیگه از عشق نمی خونه

وقتی رفتم من عزیزم

می دونم دردی نداری

ولی عاشق بمونید تا

حسرت وبرام نذارید

عاشق راوی شبها

سوی عاشقی ها پرزد

واسه رفتن پیش عشقش

از فراموشی ها دم زد

حالا من خسته وتنها

راهی جز موندن ندارم

کینه ای نداره این دل

راوی شبهای تارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:55 توسط الناز |

 گاه دقیقه بی صدا میشود

ساعت سکوت میکند روزگار سیاه میشود

دوباره در اوج غم دلم تنهای تنها میشود

خورشید غروب میکند

اشک من میبارد باز

کسی نیست هیچ کس باز سکوت سکوت

آینه پر غبار خنده ها بلندند

شکسته ام سخت سخت

دیوانه ام دیوانه

به پایم زنجیری بسته قلبم میکوبد

شاید صدای مرگ است نمی دانم

چشمهایم می سوزد

غبار روی شونه هام

گریه روی گونه هام

بوی عود بلند شد

تنهام خدایا تنها

دلم گرفته اما کسی عاشق قلب من نیست

گوشی برای حرفام آماده شنیدن نیست

دستهایم میزند بی مهابا

آهنگ الهه ناز را اما برای دل غمگینش

باز چشمانم میگرید باز دل میمیرد

کسی کمکم نمی کند

میمیرم میمیرم پیچک ها باز به دورم

چشمهایم میسوزد صدای هق هقی باز

آینه را میشکند موهایم آشفته روی شونه های

شب دلم بی داد می کند از نامردی باز میکنم تب

باز بستر تنهاییم همدرد گریه هایم شد

لایق عشق نبودم من باز بی کسی یار من شد

قلبم درد میکنه انگار تمام بدنم شکسته

فریاد میزند آیا میتوانی؟؟ در سایه ها گم میشوم

غرق سکوت در سکوت بی پناه میشوم

همه میخندند اما نمی خواهم اشکهای خیسم رو کسی ببینه

بازم دلم گرفته گریه کردم بازم به گریه هام میخندم

باز سایه ها پر تحقیر شدند

دلم گرفته کاش کسی با من بود

اما همین که حرفهایم آرامش بخش باشد گریه هایم مهم نیست

قلبم مهم نیست من مهم نیستم مهم شادی دیگرانه

بخند همه رو شاد کن اما بعد از خاطره ها ساده میروی

ساده رفتی ساده مردی با عطرم آینه را شکستم

دستم برید صدا قطع شد خون جاری شد گرم بود

اما مهم نیست که دستم درد میکنه نوشتن زیباتر است

می نویسم چون فقط تو برایم ماندی تو مرا میفهمی

خوشحالم که خنده ی کودکان هنوز لبخن مرا میگشاید

غروب را دوست دارم دلم میمیرد اما

برای دیگران همچنان میمانم...

الناز ۲۸ تیر -تهران اوج غم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:27 توسط الناز |

 

خلوت آروم شبها

گریه های کودکانه

نم نم آروم بارون

تو شبای پر گلایه

انگاری زجه بارون

پر اشک شور غم بود

تو سراب نا امیدی

گریه وهق هق غم بود

خلوت آروم شبها

گریه های کودکانه

صدای چکچک بارون

مثل حرف عاشقانه

پاشو وکفشاتو پا کن

بال پروازتو وا کن

پر بزن تو کوچه دل

پرواز عشقو نگا کن

برو دستاتو دوباره

گل تو باغچه شب کن

بگذر از سیاهی شب

دیگه از گریه ها کم کن

پر بکن کاغذ دل رو

پر رنگ مهربونی

پر رنگ رازقی ها

پر ازیک سبدجوونی

دلتو آب زلال کن

بذار غنچه ها بخندن

بگذرن اون لحظه هایی

که همه ساکت وسردن

پاشو باز پنجره ها رو

وا بکن رو چشم خسته

برن هرچه را که امروز

پیش تو مثل شکسته

پاشو بیرون ونگا کن

دست بذار رو ساعت شب

خط بکش رو اسمی چون مرگ

بگذر از مستی این تب

برو سوی روشنایی

بشو آن قوی رمیده

میخرامد آروم وناز

آنکه از پیله رمیده

الناز-۸خرداد۸۷ -تهران

 

این شعر زمانی به سراغم آمد

که بارون همپای اشکهای من تهران

را زیر اشکهای خود میشست زمانی

که پیراهنم غرق اشکهای گرم غم

صورتم را میشست !اما انگار ندایی آن

روز سرمست آن باران کنارم نشسته بود

که سرودنش با پایان بارون آروم گرفت آنگار

دلداری اون هم من رو اروم کرد هم بارون

تهران رو...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:0 توسط الناز |

 

عاقبت در طلب عشق تو دل گشت خموش

 ای پری دایره ی زنگی ی من گو کجاست

دلم آشفته وخسته است خدایا تو بگو

آن که من اینهمه بر یادش بشکستم کجاست

هر دم این چشم گریست واینچنین شد خموش

هر دم این حلق شکست و اینچنین شد سکوت

سایه ها هم بر همه مهربانی ام خندان شدند

آرزویم بود تا بگذرم از سد سکوت

ای پری گریه بکن گریه فقط سهم تو بود

آنچه را من بشکستم هیهات

دایره بود که در دست پری وارتو بود

دایره بود، به آهنگ سیاهی ،هیهات

النازـ۱۲اردیبهشت۸۷

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:51 توسط الناز |

 
__$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
__________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
_____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
_,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',,
*____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
______,;$*$,$$**'____________**'$$***,,
____,;'*___'_.*__________________*___ '*,,
,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,,
*.°
?
...°
....O
.......°o O ° O
.................°
.............. °
............. O
.............o....o°o
.................O....°
............o°°O.....o
...........O..........O
............° o o o O

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:44 توسط الناز |

پرواز خواهم کرد 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:13 توسط الناز |

 روزی که پری شکست

روز مرگ ماهی بود

روز مرگ ماهیا

روزهای نهایی بود

تو که آسون میگذری

از دل گرم پری

چطوری دلت اومد

از پیش اون بپری

روزی که پری پرید

انگاری روزها شکست

شب نشست تو آسمون

تو دلش ستاره بست

وقتی که چشماش چکید

انگاری بارون اومد

بارون از چشم پری

رو زمین سرد اومد

وقتی برگردی یه روز

میبینی پری کجاست

تو دل سرد زمین

اونجا تو آسموناست

النازـاسفند ۸۶***

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:4 توسط الناز |

توی حوض عاشقی

باز یه ماهی شد اسیر

تک وتنها وغریب

توی شبها شد اسیر

توی حوض فیروزه

ماهی اشکاش میریزه

تنهای تنها شده

باز دلش دلواپسه

توی این آب زلال

شده باز تنگ غروب

همه جا غرق سکوت

غرق این غم غروب

توی گوشه ی زمین

توی آن حوض زلال

یه ماهی عاشقه سخت

ولی لبهاش شده لال

توی گوشه ی حیات

یه ماهی با رنگ نور

کشیدن روی دیوار

کمی صاف وکمی دور

توی اون حوض زلال

قلب ماهی کجا رفت؟

رفت کنار اون دیوار

روی رنگ گچ نشست

توی گوشه ی حیات

یه گربه روی دیوار

دل ماهی میتپه

مثل سایه رو دیوار

آخه گربه اومده

اونا رو جدا کنه

ماهی ی کوچک مارو

رو دیوار نگاه کنه

توی اون تنگ غروب

قلب ماهیمون تپید

از تو حوض فیروزه

به روی سنگها پرید

النازـاسفند۸۶***

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:37 توسط الناز |

رفیق من سنگ صبور  غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکس نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم ودل زده از خیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوانی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوانی
تنها یه بی سنگ صبور
خونه ی سرد وسوت وکور
توی شبات ستاره نیست
موندی وراه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار ومرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم  نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق وامید
همیشه محتاجه به نور خورشید
محسن چاوشی***

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:1 توسط الناز |

fly cocoon`s

پرواز دل شکسته خوش تر

فریاد شبانگاهی ی احساس

پژمرده تن شکسته برگ ها

بر روی صنوبرهای احساس

 پرواز ستاره زیر ابرها

آن چشمک زن شب ها وسیاهی

شاید که خبر به غصه می داد

آن طالع روزهای شادی

ابرها که شکستند از غم عشق

باران بهاری ناله سر داد

رفت از کف من دوباره احساس

پژمرد اقاقی گفت فریاد

شعر جدیدم رو تقدیم همه ی عاشقان جهان می کنم که عشقشان

پر از شور شادی است رنگ ماندن دور بودن از سیاهی است

رنگ عشق رنگ بودن رنگ فریاد رنگ خواستن

الناز ـبهمن۸۶*** 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:7 توسط الناز |

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:11 توسط الناز |

آمده ام امروز آمده ام تا این تن خسته را از هجوم بی امان احساس برهانم آمده ام تا که بخوانم آمده ام تا راز جاودانگی را از هجوم سیاه تا ریکی برهانم بالهایم را امروز حس خواهم کرد که میرود آرام به سوی پرواز مینگرد آرام به جشن شقایق ها وای پر از احساس پر از شور وآرزو بیگمان خواهم ماند چون طنین ها به دست آزاد زمانها خواهم ماند برسکوت آرام اتاق در میان تیک تاک ساعت ها شیشه ها خواهد شکست پشت این دیوارها راه من بسیار است جاودانه خواهم شد در میان تپش شعری عظیم یا به یک جوشش آهنگ در سرانگشت امید یا به یک تبلور احساس میان رنگ های عظیم بوم زندگی جاودانه خواهم ماند رو به آینده ای دور گور من عطر آگین میشود از حجوم میخک ها وشاید شکفتن اقاقی بر سردر خانه ای که در آن زندگی را به قاب خالی پنجره ها محصور کرد به واقع میمانم گرچه جسمی نباشد که نواز این همه شور عظیم را به صدای گامهایش در میان کوچه ها یا که بشکافت عطش از کونه های تاریک نیاز رو به سوی روشنی رو به سوی شهر زیبای امید آری جاودانه خواهم ماند در این شبی که پیکرم را میسوزاند حرم گرم شعرها یا این گرمای پر از لذت احساس پر غرور غم یا به واقع نه این غم نیست شاید این تب ها برگرفته است از حجوم عشق شاید این غم می خواند از شادی آری بی گمان پرواز خواهم کرد از ورای قاب این پنجره ها در میان این هراس بالهایم گرچه در راه شکست اما این راه توقفی نداشت چون که دستهایم روشنی را میدید آنگاه که در ورطه ی خاموش شبانگاهی ی غم از آن سرمای گران مشت آرام گشودم آنچه دیدم شاید نوری بود شاید یک پروانه بود پرواز کرد از میان سادگی رنگ زیبای شکفتن را به رویم باز کرد آری شادی عشق نشست بر جای غم قلب من عاشق شد وانچه ماند یار نبود نه حجوم تلخ یک تنهایی آنچه ماند نور زیبای خداوند دل است پاکی ی قلب شب وآرامشی است از پرواز آنچه ماند آهنگ احساس است وفضایی که فقط تعبیری ندارد جز به پرواز من آنچه میبینم همه حجم بلند شادی است که به تعبیر نور میدرخشد به بلندای کوه گرچه غم بسیار است وانچه ماند در تن من پرواز است وانچه این عید کنار سفره ی هفت سین ماست دست های گره کرده ی ماست رو به آن خالق نور به آن شهر نیاز آنچه سبز خواهد شد بی گمان دستهای من است بی گمان اشک هایم همچو بارانی بود رو به سوی آغاز گرچه ما پر زدیم از ورطه ی سبز نیاز وکنون آنچه میبینم همه نور است وسادگی چاره ی آواز دل جاودان است زندگی ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:30 توسط الناز |

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:17 توسط الناز |

·        باز پشت شیشه های سرد وتاریک اتاق

·        چشم به یک ستاره دوخته بودم

·        چشمهایم پر میزد سوی تاریکی

·        دلم را به عمق سیاهی کشانده بودم

·        باز تاب خالی ی این سرنوشت

·        یاد عشق را در دل من زنده کرد

·        باز مردم در میان سادگی

·        باز هم زنگ شکفتن ناله کرد

·        کاش از گهواره ی خاموش مرگ

·        ره بگیرم سوی آن راه دراز

·        بگذرم از دشت این راه مهیب

·        تن سپارم سوی خالق تا نیاز

·        کاش لبهایم نمی گفتند سخن

·        کاش می کرد او نگاهی سوی من

·        هر دو دلدار هم بودیم ولی

·        او نشاند تقدیر را بر حکم من

·        موج عاصی به یک کوبش سخت

·        شعله ی شمعی به آهی جانگداز

·        یا بسان َترَک بال  پری

·        تن شکسته شد از این راه دراز

·        آنگاه که حباب احساسش شکست

·        دلم از عمق سیاهی رنگ باخت

·        خواست تا من بروم ساده وتلخ

·        وای از این دل که چه آسان می شکست

·        گفتم او را دوست دارم من ولی

·        ترس دارم من از آینده ای دور

·        گفت که من اسیر تقدیرم سخت

·        شاید که تنهایی است سهمم تا به گور

·        او که رفت من ماندم وروز سیاه

·        تن به غم ها من نشاندم لیک سخت

·        میفشردم قلب کاغذی به دست

·        آه ..میدیدم که او آرام رفت

·        هر دو دل دادیم سوی کوی هم

·        هر دوعاشق ولی هردو باخته رنگ

·        ترس از آن آینده ای سرد ومهیب

·        می کند آرامش این روزها تنگ

·        تن سپردیم هردو سوی تقدیر

·        ما خیالمان پر از روز وصال

·        دستهامان در میان دست هم

میدویدیم هر دو در قصه ی حال

 

       النازـدی۸۶***

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:23 توسط الناز |

·        صد راهم توي پرواز يه نگاه بود

·         سقوط من طلوع روزاي سياه بود

·         شيشه هاي پنجره قفساي من بودن

·         خاطرات روشيشه ها لحظه ها رو مي شكونن

·         يكي اومد فانوس به دست با روشني

·         سياه كرد با فانوسش همه روزاي موندني

·         يه صياد كه دل توي سينه نداشت

·         قفس شيشه اي از اسارتو دورم گذاشت

·         اون نوازنده اي بود از نواي شادي ها برام از غم ها ميزد

·         توي دلش به روشني ميخنديدوبه سياهي رنگي از شادي ميزد

·         اون كي بود كه از نگاهش تنهايي تمام قوم وخويش من شد

·         اون كي بود كه رفتن ِ جاده ي عشق برام يه عادت سيه شد

·         كيمياگر به دل سنگي ي من جنون احساسو مي بخشيد

·         صياد بي رحم با دستاش هر روز پر پرواز منو چيد

·         حالا من مي خوام بهش بگم كه اي نگهبان سياه

·         من تو اسارت مي مونم تا هر وقت تو دلت بخواد

·         مي خوام بگم اين پرنده امروز وفردا جون ميده

·         در هواي آزادي به عشق صياد مي ميره

 

النازـآذر۸۵   

    

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:58 توسط الناز |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:24 توسط الناز |

یادتون نره که یه پری همیشه منتظر است تا از نظرات گرمتون آگاه بشه

یه پری که میخواد تک تک فانوساشو نگه داره وبعد همه را برای فصل پرواز پریان بر سقف آسمان بیاویزد نظر یادتون نره

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:28 توسط الناز |

زپشت شیشه های سرد اتاق

نگاه خسته ام بر آسمان بود

دلم فریاد میزد از غم عشق

چه گویم چشم هایم خیس خیس بود

زپشت شیشه های سرد اتاق

یکی خفته آرام در دل باد

شکسته اشکهایم داد فریاد

خدایا دوست میدارمش ای داد

صدایم رفت تا عرش خداوند

ملائک ها بلرزیدند از این درد

صدای غرش فریاد برخواست

ملائک ها برفتند تا که ریزند

غبار غم به روی شهر تاریک

نگاه سرد نا امیدوارم

به سوی آسمان شب پر زد

صدایم رفت تا عمق سیاهی

به دامن گیری ی مهتاب پر زد

ز طوفان صدای پر مهیبم

خراشید خواب آرام پری ها

هراسان هر کدام سویی دویدند

تا که ریزند اختران آسمان را

صدایم خواست تا با دستهایش

بدرد جامه ی آبی آسمان

پری ها اشک ریزان سوی درگاه

پریدند هر کدام لرزان ولرزان

صدا فریاد میزد از غم عشق

خدایا می شناسی این صدایم

تو ارام خفته ای بر تخت زرین

من اینجا در میان خواب مرگم

چو خورشید از میان کوه پر زد

صدایم خفت در عمق گلویم

تهی شد اشکهایم سوی آسمان

روان شد دیده ی امیدوارم

خدایا می شناسی این صدایم

من او را دوست دارم دوست دارم

تو آرامی بر تخت خدایی

من اینجا میشکست امیدهایم

الناز ـدی ۸۶***

گرچه سبدی گل ندارم که کنم تقدیم شما اما آنچه دارم صلاحی است از محبت که آن هم تقدیم همه ی دوستان خوب باد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:32 توسط الناز |

پری کوچک قصه ی پیله های پرواز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:54 توسط الناز |

سلام

میخوام اینبار براتون از یه پری بگم یه پری مثل قصه های بچگی مثل شعر پریا، اسیر دیوای سپید پریمون زیباترین پری ی عالم ،مو بلند، گیسو کمند، پر گل روی سرش، چشماش از غم مینوشت گونه هاش مثل گل یاس سپید اما زیر بارونای غم هی میچکید این پری خسته بود از پیله ی غم اون میخواست که بشکنه این همه تکرار ودرد اون میخواست بازم مثل گذشته ها ، روی دست آروم ترانه ها با دو بال عاشقی بره از شهر سیاه، دور شه از دیو سپید بره از یاد غما ،بره اون دوراوبازم بشینه شاید شاهزاده بیاداما حالاتن اون شده دیو تاریکی هرجا که پا میذاره سایشو با خود میدید سایش از تنهایی ها براش میگفت دل غمگین پری همش از غصه میگفت کاش که این روزا برن تموم بشن تا یه روزی این پری از میان قصر این دیو سپید دوباره به شهر روشنی برن اون میخواد بازم بهار پر بشه توی کوچه ها باز دوباره پریا، بیان با ناز وادا، باز رو بال آسمون نور خورشید بشینه باز دوباره این زمین طعم شکفتن بگیره اون نمی خواد که کسی دیگه از غصه بگه کسی از نریسدن توی عاشقی بگه اون میخواد تاکه آواز همه پر بشه توی کوچه ها تنهایی آتیش بگیره اون بره اون دور دورا

من این نوشته رو نوشتم حالا دلم میخواد اینبار تا هرکسی براش یه پایانی رقم بزنه اینبار میخوام تا شماها کمکم کنید تا نوشته ام رو به پایان برسونم دوست دارم تا اینبار توی تخیل بهم یاری بدین تا همه با هم داستان پیله های پرواز را بنویسیم میخواهم پیله های پرواز را جاودانه کنم تا که پری ی کوچیکمون پر بگیره از قصر دیوا، بره وبشینه رو قله ی نور بره قصر بیستون غرق شادی وسرور..

النازـآبان۸۶***

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:42 توسط الناز |

واما این پری ی کوچک...
اول که به دنیا آمدم آغوشی را حس کردم که خدا تمام هنر خود را درآن تمام کرد از آن زمان یاد گرفتم تا هنر بیاموزم با شنیدن صدای آهنگینش بر آن شدم تا صدایش را با سازم برای خود جاودانه کنم واز آن ترانه ای بسازم به وسعت زندگی آنگاه که تابلوی زیبای چهره اش را دیدم بر آن شدم تا همیشه زیبایش را به جهان نشان دهم پس قلم به دست گرفتم وسوی بومی رفتم که عرصه هنر آفرینی من بود وآنگاه که محبتش را یافتم قلمم بر آن شد تا از جوهره ی جانش برای تمام پری های روی زمین فریاد زند که مهربانی زیباست وحالا دختری جوانی شده ام که 18 سال دارم نام او را الناز راستین نجات نهادند اما هیچ کس اثری از او نمی یابد آنگاه که شعله ی شعر بر پنجه هایش زبانه می کشد وحتی آنزمان که در تبلور احساس هرسطحی را به رنگ ها زینت می بخشد که اکنون نام هنر گرافیک را به آن می دهند وآنگاه که در شراره ی پر شور شادی دستانش کلاویه های جعبه ی کوچک خانه را به ترانه های مناسب حال آرایش می دهد پرواز خواهد کرد جاودانه خواهد شد چون بالهایی دارد از شعر ،موسیقی وبومی برای هنرمندی که شاید راهی است برای مهربانی. ورودتان را به این خانه ی کوچک خوشامد میگویم وامیدوارم که مطالب این وبلاگ که چکیده ای از احساسات من است اسباب خرسندی شما را فراهم کند وپذیرای نظرات گرم شما عزیزان هستم
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه ی الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر..الهه ی خون آشام